قبول که این طرح، طرح خوبیه! به هر حال خمینی جو گرفته بودش، 1چیزی گفت 12 بهمن و اینام 30 سال موندن تو رو در واسیتیش!!
کاری نداریم که اساسا مایی که پول عظیم ذخایر نفت و گاز داریم، چرا باید مثله بقیه کشورایی که اینارو ندارن باشیم. این بسته به بی عرضگی سیستم مدیریت ایران تو 30 سال اخیر و ... داره. سوالم این نیست که پول نفت چی میشه.
سوال من اینه:
قبول ما بنزین رو آزاد میخریم. مثله همه کشورهای دنیا (که نفت و گاز و .. ندارن!) ولی چرا نباید ماشین رو آزاد بخریم؟؟؟ چرا قیمت ماشین تو ایران چند برابر قیمت جهانیه؟
قبول ما آاب و برق و تلفن و گاز رو آزاد میخریم، چرا فقط باید از دولت بخریم؟ اپراتورهای خصوصی کجای کارن؟ رقابت آزاد کجاست؟
فرق ما با ترکیه چیه؟ نمیگم ژاپن، نمیگم کویت میگم ترکیه که نه نفت داره نه گاز.
با توجه به اینکه احمدی نژاد بر آمده از یک جریان کاملا امنیتی است و او و تمام نزدیکان او، سوابق آشکار و پنهانی در مسائل امنیتی داشته و دارند؛ همواره در تحلیل عملکردهای این جریان بیشتر از آن که به خود یک عمل فکر کرد، باید به موج های ایجاد شده از قِبَل این عمل توجه نمود. تجارب چهار سال گذشته به همه نشان داده که طیف او همواره کارهایی غیرقابل یش بینی کرده اند و با سرعت و بدون هیچ دفاعی مفصلی (البته در بعضی موارد با دفاع!!) از آن عقب نشینی کرده اند. بسیاری از این ترفندهای سیاسی برای بازی با افکار عمومی و تحت تاثیر قرار دادن ذهن نخبگان سیاسی بوده و در عمل به استراتژی "فرار به جلو" وابسته است.
با بررسی چند مشکل روبروی دولت دهم در زمان حال، سعی خواهم کرد که بگویم چرا مشایی در این برهه به عنوان معاون اول انتخاب شد:
1- بحران مشروعیت: بجز این که اپوزوسیون داخل نظام در حال حاضر به صراحت دولت احمدی نژاد را فاقد مشروعیت میداند،(که البته اپوزوسیون بسیار قوی و با پایه های مردمی مستحکم است) بدنه نظام نیز در مورد پیوستن به جریان قدرت حاکم بسیار در تردیدند و هنوز بین اینکه چه چیز برای نظام مفیدتر است به گزینه خاصی نرسیده اند. انتخاب فردی که در دولت نهم در یک پست میانی بسیار مورد چالش بوده برای یک پست رده اول، انرژی بسیاری را از مردم و نخبگان سیاسی خواهد برد تا بتوانند او را از دور خارج کنند. در این میان درست است که یکی از مهره های احمدی نژاد از بازی خارج میشود ولی امتیازی بسیار مهم را از افکار عمومی می ستاند. به این معنی که کسانی که این دولت را مشروع نمیدانستد، حال با بحث بر روی افراد منصوب در این دولت ، نادانسته مشروعیت آنرا قبول کرده اند.
در این میان تکلیف شخصیتهای چون احمد خاتمی و حسین شریعتمداری به عنوان همبازی های مخالف خوان جریان حاکم بوضوح روشن است. اما معتقدم بعضی از مهره های منتقد اصولگرایان و بعضی از اصلاح طلبان ناپخته نیز نادانسته در این میان بازی خورده اند و وارد گود "تو را مشروع میدانم مشایی را نه" شده اند.
2- نظریه یکپارچگی نظام: تفکری که بعد از انتخابات 22 تیر اتفاق افتاد، افکار عمومی را به نظریه نزدیک کرد که زین پس و در دولت دهم، نظام یکپارچه شده و اصولا تفکری به نام منتقد حیات خود را از دست خواهد داد. این امر باعث تردید در مورد حیات جمهوریت نظام خواهد شد. ژورنالیستی ترین و جلب توجه کننده ترین اتفاقی که در این فضا ممکن بود بیافتد، چالش بین ساختارهای صلب و همواره پابرجای نظام بود. به نحوی که افکار عمومی، با تردید در مورد یکپارچگی این ساختارها مواجه شوند.
هدایت افکار عمومی به این سمت که این دولت حتی با حوزه علمیه و تفکر روزنامه کیهان هم چالش دارد، مانوری تبلیغاتی برای القای شکاف در بین این دو جریان است. نظر شخص من این است که این جنبه از بازی امتیاز زیادی را برای جریان حاکم جمع نخواهد کرد. به هر حال نمیتوان به این راحتی به مردم باوراند که روزنامه کیهان در یک هفته، پنج روز دوست احمدی نژاد باشد و یک روز ناگهان به دشمن او تبدیل شود!!
3- تیتر دو بودن: با تو جه به اینکه نصب مشایی به عنوان معاون اول تقریبا همزمان با خطبه های هاشمی بوده، اولویت اول برای جناح احمدی نژاد، بردن خبر خطبه ها به مقام دوم و کسب تیتر یک مطبوعات و مهم تر از آنها افکار عمومی بود. در واقع خواسته اند که با موج حاصل از این انتصاب جنجالی، صدای خطبه های نماز جمعه را به افکار عمومی نرسانند.
اشتباه تاریخی این جریان در این نکته است که همواره فراموش میکنند که اکثریت طیف حامی آنها، خیلی تعقیب کننده اتفاقات سیاسی کشور نیستند. معتقدم خیلی از آنهایی که به احمدی نژاد رای داده اند، حتی نمیدانند اصولگرایان چه کسانی هستند و این که میگویند اصولگرایان با مشایی مخالفند؛ به نفع احمدی نژاد است یا ضرر او!! در نتیجه این قسمت از بازی نیز ابتر مانده و نتیجه ای عکس برای جریان حاکم بوجود آورد. چرا که کسانی که پیگیر اتفاقات سیاسی کشور هستند، غالبا در جبهه مخالف جریان حاکم قرار دارند و اولویت اول آنها مطالبات خودشان است.
مطالب ارائه شده سعی در ریشه یابی استراتژی تاریخی مورد استفاده در ایران، در مانور تبلیغاتی انتخاب مشایی به عنوان معاون اول بوده است. استراترژی ای که حتی در بین خانواده های ایرانی نیز که نمونه کوچکترین جوامع ایرانی هستند؛ برای پایان دادن به اعتراضات و منحرف کردن خواستها مورد استفاده فراوان دارد و همانا عبارت است از : "از مر گ بگو که به تب راضی شوند."
1- نماز جمعه 26 تیر تهران، نمازی ماندگار از تمام ابعاد است: تنها نماز جمعه مختلط در ایران، تنها نمازی که جواب خطیب را با کف زدن میدادند، تنها نمازی که به اندازه نماز خوانها تماشاچی داشت ... .
البته جالبترین و ماندگارترین اتفاق این بود که حکومت اسلامی به نمازگزاران هم رحم نکرد و آنها را نیز مورد لطف باتومی خود قرار داد!!
2- جدای از این که میگویند هاشمی فقط برای نجات خود کوشید و به نفع هیچ کس حرف نزد، منی که امیدی به صراحت لهجه هاشمی نداشتم، از او برای اینکه به صراحت ما را مردم خواند و نه اقلیت افسرده، جمعی ساختار شکن، آشوبگر، انقلابیون مخملی، ... و خس و خاشاک! به صراحت خواستار حضور میرحسین در تلویزیون شد. به صراحت خواستار آزادی زندانیان سیاسی و دلجویی از خانواده صدمه دیدگان شد. مطالبی که بیان هر کدام از آنها به تنهایی برای بستن هر روزنامه ای و دستیگری گوینده آن کافی است. از هاشمی که حتی در میتینگهای انتخاباتی 4 سال پیش خود هم به این صراحت صحبت نکرده بود، گامی بسیار بلند به جلو به نفع مردم بود.
در ضمن در یاد داشته باشیم که با توجه با قانونی ابلاغ شده توسط رئیس جمهور دوره نهم یک روز قبل از نماز جمعه، صدا و سیما موظف است که به هاشمی برای دفاع از اتهامات وارده از سوی احمدی نژاد مهلت دفاع از خود بدهد.
3- همواره معتقد بوده ام که هاشمی بیشتر از آنکه حرف بزند کار میکند. معمولا وقتی پای صحبت او هستی، احساس میکنی که هیچ اتفاقی نیافتاده. ولی وقتی موج حاصل از کارهای او به شما میرسد، میفهمی که پشت پرده چه بوده. او یک پدر خوانده واقعی است.
وقتی به جمله آخر هاشمی فکر میکنم که گفت "اميدوارم خطبههاي امروز شروع تحول در آینده باشد" دوست دارم بنشینم و منتظر موج حاصل از کارهای پشت پرده او باشم.
4- اگر به دنبال مهمترین پیغام این خطبه ها باشم، این جمله در ذهن من تکرار میشود: " من چند پيشنهاد به ذهنم مي رسد که با اعضای خبرگان و معتمدین در میان گذاشتم"!!
1. زمستان 87، در نیمه اول خود یک زمستان معمولی ایرانی بود. نه خیلی سرد نه خیلی خشک. برف میومد، هوا زیر صفر هم میرفت. ولی نه تعطیلیهای پشت سر هم داشتیم نه برف تا زانومون میبارید نه ماشینا تو برف گیر میکردن. فکر میکنم همین که اوضاع خیلی طبق روال همیشگی ایران بود، باعث شد که شیخ اصلاحات طبق روال معمول با همان شرایط معمول وارد عرصه اتنخابات بشه. ولی خب طبق روال همیشگی که ما ایرانیا انتظار زمستونه خیلی سردی نداشتیم، انتظار اینکه تغییری تو اوضاع اتفاق بیافته رو هم نداشتیم. درنتیجه حضور کروبی خب یه تنوعی میشد ولی همه میدونستیم که بازم طبق روال احمدی رای میاره و اوضاع مثله همیشه است.
2. نیمه دوم زمستون 87، یه خورده اوضاع تغییر کرد. هوا سرد تر شد. برف بیشتر شد. سرما کمتر که نشد، قوی تر هم شد. تو همین حین بود که احمدی هم اعلام کرد که باز کاندیدا میشه. با قوی تر شدن بیشتر سرما کم کم اتفاقهای جدیدی افتاد. مثلا اینکه شیخ برای تقابل با این سرما چند نفری رو دور خودش جمع کرد که قبلنا باهاش ندیده بودیمشون : کرباسچی، سروش، ... تو این اوضاع بود که گروه اعظمی از ملت احساس میکردن با اینکه شیخ داره تیمه خوبی برای مقابله با سرما درست میکنه ولی به جایی نمیرسه و یکی دیگرو میخوایم. خاتمی رفت سراغ یکی که همیشه رفته بودن سراغش؛ ولی هیچ وقت نیومده بود. منم مثله خیلیای دیگه هیچ وقت به یقین دلیل این ناز کردنای این آقا رو نمیدونستم. عادت داشتیم که نزدیک انتخابات اسمشو بیارن ولی آخرش حضورشو تکذیب کنه. اما امسال زمستون خیلی شدید بود. مثله همه زمستونای قبل نبود. شاید برا همین بود که باید اون میومد: میرحسین .
خاتمی سعیشو کرد که راضیش کنه. آخرین کاری که کرد این بود که خودش بیافته جلو و راهو براش باز کنه. وقتی میرحسین به راه افتاد، خاتمی برای تقابل با سرما بجای اینکه کنار میرحسین باشه اومد و پشت سرش وایستاد. فکر کنم خاتمی میدونست که همه ایرانیا برای اینکه جلوی سرما وایستن، میتونستن بیان پشت میرحسین!
تو این وضعیت خب شخصیتهایی مثله ولایتی و قالیباف و لاریجانی نشون دادن که آدمه مقابله با سرمای شدید نیستن. شاید یکی دوتاشون از این وضعیت بدشونم نمی اومد! در نتیجه رضایی مجبور شد خودش بیاد جلو. بهرحال رضایی همیشه دوس داشته که تو اتفاقای مهم زمان حیاتش اسم اونم باشه!!
3. 88 اومد. با بهار. ولی زمستون سالای قبل اونقدر قدرت پیدا کرده بود که حتی بهار رو هم اسیر کرده بود. زمستون ول کن نبود. مردم برای دید و بازدید عید هم با لباس زمستونی میرفتن و میومدن. این اتفاقا باعث میشد که مردم خیلی دیرتر سبزی عید رو که زیر برف بود رو ببینن. درسته سرسبزی اومده بود. ولی سرما یا جلوی چشممونو گرفته بود، یا روی سبزیهای عیدرو.
4. زمستونه سالای قبل همه زورش تا وسطای راهه بهار 88 ته کشید. دیگه وقت بهار شد. سرسبزی شروع شد. موج سبز طبیعت رو گرفت. گلا شکوفه زدن، درختا جوونه. گفته بودن که بارون نزدیکه و بارون نزدیک بود. میرحسین ثبت نام کرد و رگبارای بهاری همزمان با سخنرانیای آتیشی میرحسین، باریدن گرفت و سعی کرد گرد و غبار 4 سالرو( و شاید بیست سالرو) از رو ایران بشوره.
5. خرداد شد ماه بهاری ایران. آفتاب خرداد شدید تر از همیشه بود و بارونای خرداد هم پر آب تر از همیشه. بارونای خرداد قلب همرو شست. هر روز درختای جدیدتری جوونه سبز زدن و گلهای بیشتری شکوفه کردن. کم کم خاطر زمستون یادمون رفته بود. همه مطمئن شدیم که امسال ایران مثل هر سال نیس. شایدم ما ایرانیای هر سال نبودیم. (من که فکر میکنم جفتش!!).
6. با توجه به این که همه فهمیده بودیم امسال مثله سالهای دیگه نیس، وسط این آب و هوای بهاری، ناگهان گرمای شدید تابستون از 23 خرداد شروع شد. تا چند روز هوا اونقدر گرم شد که مردم نمیفهمیدن بخاطر این گرماس که نفسشون گرفته یا بخاطر نتیجه انتخابات(من که فکر میکنم جفتش!!) همه هاج و واج تا 3 روز اینور و اونور شهرها، گرمازدگیشونو با انواع حرکتا نشون دادن: با راهپیمایی، با تحصن، با الله اکبر .... یه عده ای هم که از این گرما بدشون نمیومد شروع کردن به آتیش زدن بانکها و مغازه های مردم. بعدشم انداختن تقصیر مردم گرمازده. غافل از این که این مردم از گرما متنفر بودن، پس کمکی به داغ تر شدن اوضاع نمی کردن.
تا 3 روز همه یه جوری دنبال حل انفرادی این مشکل بودن. تا اینکه میرحسین کمکمون کرد و گفت بیاین با هم این مشکلو حل کنیم. هیچ وقت یادم نمیره روز 25 خرداد ، تا برسیم به آزادی، چقدر گرممون بود و چقدر تشنه بودیم . ولی وقتی داشتیم وسط آزادی راه میرفتیم؛ بارون شروع شد. آره تا چند روز بارون اومد به مقابله گرما. البته گرما تلفات هم داشت. ولی بارون غسلشون میکرد.
7. بهار 88 تموم شد. اومدیم وسط گرمای تابستون. ولی خب طبیعت به گرمای تابستون عادت داره. طبیعت تو بهار انقدر رشد میکنه که بتونه تاب گرمای تابستونو داشته باشه. شاید بازم گرمازدگانی داشتیم(ندا..) ولی خب موج سبزی که دیده میشه، مثله سراب آبی نیس که با گرما بخار بشه. بلکه این سرسبزی؛ سبزی طبیت و گل و درختایی که ریشه تو ایران دارن. این درختا بعضیهاشون قدمتشون به دوره مغولا میرسه. درختایی که سربداران غرس کردن. یا قدمتی به اندازه تاریخ ایران.
8. آخرین تحولات جوی ایران ورود گرد و غباره که فضای کشور رو به شدت آلوده کرده. تو این وضعیت میگن اونایی که قلبشون ضعیفه بهتره از خونه بیرون نیان. البته دولت اعلام کرده که منشا این آلودگیا و فضای مسموم ، خارج از کشوره. برا همین همه مانورشو گذاشته رو این که خارجیایی که تو این اوضاع به سبزا کمک کردن رو بگیره. البته بعضی وقتا یادشون میره که این هوای آلوده و این فضای مسموم فقط به ضرر طبیعت و موج سبزه و نه به نفعشون!!
دولت به بهانه کمک به مردم و حمایت از اونا مقابل این فضای مسموم، همه چیزو تعطیل کرد؛ اداره ها رو، کارخونه هارو ... و در آخر احزاب رو!!
" هر چه بیشتر که بگذره داره ثابت میشه که این فضای مسموم نه از غرب کشور که از شمال کشور داره وارد ایران میشه و هدفی جز خشکوندن سبزی ایران نداره."
*ایران تنها کشوری است که در آن حتی فوتبال را هم سانسور میکنند چه برسد به فیلم وسریال!!
*ایران تنها کشوری است که در آن 1 بچه 4 ساله که در برنامه کودک شرکت میکند، باید مقنعه سرش کند!(بابا نامردا مقنعه از بچه بزرگتره!!)
*ایران تنها کشوری است که در آن خریدن مانتو کوتاه یا مدل دار، شلوار تنگ، چکمه بلند، لوازم آرایشی و ... خلاف نیست ولی استفاده از آنها خلاف است!
*ایران تنها کشوری است که در آن وقتی مانتو یک وجب از زانو بالاتر باشد، میگویند این خانم حجاب ندارد!
*ایران تنها کشوری است که در آن زن شناگر ایرانی برای شرکت در مسابقات جهانی، مقنعه و شلوار میپوشد!!
*ایران تنها کشوری است که در آن زنان اجازه ورود به استادیوم ورزشی را ندارند!
*ایران تنها کشوری است که در آن 6 ماه از سال قلیون حرام است 6 ماه حلال! (البته کل 12 ماهش برا خانوما حرامه!!)
*ایران تنها کشوری است که در نانوایی های آن صف مردانه و زنانه وجود دارد!
*ایران تنها کشوری است که دانشگاههای آن ورودیهای مجزا برای خانوم ها و آقایان دارند! (البته داخل دانشگاه باهم میتونن باشن!!)
*ایران تنها کشوری است که در آن هنرپیشه های زن سریالهای ایرانی، برای دیده نشدن موهایشان باید هد ببندند ولی اشکالی ندارد هنرپیشه های زن کره ای ویا هرجای دیگری گردنشان نیز دیده شود!
*ایران تنها کشوری است که در آن نشستن دختر و پسر با هم در پارک جرم است!
*ایران تنها کشوری است که در آن پسرها را بخاطر مدل مو دستگیر میکنند!
*ایران تنها کشوری است که در آن به پوشیدن چکمه میگویند تبرج!
*ایران تنها کشوری است که نماینده زن مجلس آن را بخاطر اینکه چادر سر نمیکرد و مانتو و روسری می پوشید، می خواستند از مجلس اخراج کنند بجرم بی حجابی!
*ایران تنها کشوری است که در آن موسیقی حلال و حرام دارد، مستهجن و غیر مستهجن دارد، مجاز و غیرمجاز دارد!
*ایران تنها کشوری است که در آن پخش موسیقی شاید موردی نداشته باشد ولی نشان دادن ساز موسیقی حرام اندر حرام است!!(خدایی تحجر بالاتر از این؟!!)
*ایران تنها کشوری است که در آن وقتی کارگردان زن آن در یک جشنواره خارجی با داور جشنواره دست داد، احتمال آن میرفت که اجازه ورود به کشور را به او ندهند!
*ایران تنها کشوری است که رهبر آن، ولی امر تمام مسلمین جهان هم هست ولی اجازه خروج از کشور را (بخاطر محکومیت در دادگاه میکونوس و ...) ندارد!!
*ایران تنها کشوری است که در آن به بچه 13 یا 14 ساله اسلحه پر میدهند و در ایست بازرسی بسیج از او استفاده میکنند!!(البته بی انصافی نکنیم جاهایی مثل چاد و کامبوج و زئیر و بوتسوانا هم این قضیه هست!)
*ایران تنها کشوری است که در آن وقتی 1 جاسوس (که هنوز هم میگویند جاسوس است) با ضمانت آزاد میشود، مستقیماٌ میرود خارج ولی کسی که چک 500 هزار تومانی داشته باشد و در زندان باشد؛ نمی تواند.
*ایران تنها (تنها، باور کنید تنها) کشوری در جهان است که یک زن خارجی هنگام ورود به این کشور باید حداقل روسری و مانتو سر کند! (حالا اهالی کشور خودمون عادت کردن دیگه!)
*ایران تنها کشوری است که در آن رئیس جمهور آن که دکتری مهندسی دارد و استاد دانشگاه بوده، انگلیسی حرف زدن بلد نیست که هیچ؛ حتی انگلیسی متوجه نمیشود!! (البته شاید فجیع ترش وزیر امورخارجست که اونم فقط زبون مادریشو بلده!!)
*ایران تنها کشوری است که در آن رای دادن واجب شرعی است و اگر رای ندهید، گناه کرده اید و میروید جهنم بعد از مرگ !!
*ایران تنها کشوری است که در آن به آثار باستانی آن میگویند یادگار طاغوت و از آن فقط برای درس عبرت گرفتن یاد می کنند!
*ایران تنها کشوری است که در آن، رقص؟ نگو جان من. پس خون شهدا چی؟!
بگم ، ميره.
نگم ، دلم آروم نمي گيره .
حرفاي دلم ، نگفته ميميره .
رنگ چشاش ، خوابو ازم ميگيره .
بگم ، آدم بدم .
نگم ، تو امتحان عاشقي ردم .
مثل يه گل نشکفته ، تو حسرتم .
اونوقت برا اين بدهکاريم ، گيرِ زندون ابدم .
بگم ، بزرگترين شيطون دنيا ميشم ؛
نگم ، قاتل اين قشنگترين گناه دنيا منم .
بگم ميگه قصه نبود، غصه نبود ؛
هيچ حرف نگفته نبود .
- قصه که بود؛
اوني که بخواد قصرو بشنوه ؛
نبود .
اين قصه بي غصه تو
نگفته تو دل من
گير کرده بود .
هميشه منِ ترسو ،
قصرو پيش خودم گفتم و
کسي اونو نشنيده بود .
آره يکي بود؛ ديگه هيشکي نبود
من بود و حسرت عکس تو بود .-
نگم، اون بچه ترسو قصم ،
دلشکستگي رو هيچ موقع
مزمزه نکرده بود .
بگم، همه چي تموم شده
– تو رفتي –
تو رفتي و خيالت
قاتل خوابِ خيالِ بارونيم شده.
نگم، اين خيال باروني ،
خواب که نداره هيچ،
تو بيداري، ياد نيگات؛
همه کار و زندگيم شده.
بگم ، ميري ميدونم. ميگي ديوونم .
يه بچه بي عقل و ايمونم .
نگم ، ميري ميدونم .
آخرش تنها مي مونم .
آخه منِ بچه ترسو
مگه بي حرفِ دلم
مي تونم زنده بمونم؟
حالا تو به من بگو
بگم؟ نگم؟ چيکار کنم؟
نگمو تا آخرش
ترسوي قصم بمونم؟
يا بگمو بدترين آدم قصه ها بشم؟
به یادِ بادِ میان حلقه مویت
دلم دمی است به ناز و نواز کرانه زده
عجب بسان جنان است کران بی قرار آن شکسته سبویت
به ناز و اشاره همی گویمت به جفا
عجب که با دل من کرده جفای بی زوال سفیر گلویت
عیان گشت و ندیدم چه در بر زلف تو بود
بسان تربت پاک گم شده در غبار سر کویت
مرا چو حکمت قاموس مدان منظوم
که بس بسر گشته منظومه بی بدیل حضورت!!
در بیکران امواج نیلگونه ات
- ای زندگی –
آن زورق کوچک مبهوت ره گم کرده ام ؛
هرسوی که خواهی ببر
لیک . . .
مرا به او رسان...

من در این شهر شلوغ،
من در این ذهن شلوغ،
من در این آرامش شلوغ وطن ؛
چه اندازه دلم
برای پرسه های دوستانه در کوچه های غربت،
برای سکوت تلخی که در پایان خنده های غریبانه،
برای انتظار عطشناک وطن،
من چه اندازه دلم برای آن دفتر یادداشتی که هرگز ننوشتم
تنگ است . . .
من چه اندازه دلم برای "دوست غریبم" تنگ است . . .